هانی اول مهر ماه 96

چهارشنبه بیست و نهم شهریور ماه پیش بسوی جشن شکوفه ها
اونروز مثل همیشه صبح زود از خواب بیدار شدم و همراه با مامان و بابایی آماده شدم برای رفتن به مدرسه![]()

جشن قشنگی برای ما ترتیب داده بودن![]()

توی جشن ساعت اولی از سر و صدای بلند بچه ها کلافه شده بودم

و لی کم کم به سر و صدای جشن و شلوغی عادت کردم که خودم هم جیغ و هورا میکشیدم

آقایی که اون اخر ایستادن معلم مهربونمه آقای کرمی هستن

من دقایقی بعد از جشن

هوا خیلی گرم بود و جشنو زود تمام کردن که بیشتر از این اذیت نشیم

و اما من و معلمم
آقای کرمی همون ساعت اولیه کلاس موقع آشنایی و تحویل کتاب درسی ؛منو که دیدن خوب شناختن
با اشاره و خنده به مامانم گفتن که من چه وروجکی هستم

کتابامو گرفتم که ببرم خونه

اینم مدرسه من

مثلاااااا مامان و بابایی اومده بودن برای من کیف بخرن
اما هیام خانم یه کیف بزرگتر از خودش انتخاب کرده

شنبه یکم مهر ماه
دم در خونه ایستادم یه عکس خوشگل بگیرم بعد با مامان و بابایی برم مدرسه

اینم رفیق شفیق من
دارم میرم مدرسه و دلم نمیاد هر روز برم مدرسه و تنهاش بزارم

صف صبحگاهی اول مهر ماه 96



هانی اول مهر ماه 96
